![]() |
![]() |
|
|
سلام
امیدوارم همگی خوب باشید باور کنید خسته شدم از اینکه هر وقت اومدم اینجا کلی بد و بیراه شنیدم یا همه می پرسند تو خود فرزاد حسنی هستی؟من هم یه آدمم مثل همه.چه فرقی بین من با بقیه هست؟ من هم به خاطر آسودگی خیلی از مثلا دوستان دیگه اینجا و کلوب نمی آیم تا همه خیالشون راحت بشه از تمام دوستانی که برایم نظر می گذاشتند متشکرم واز لطفشون نسبت به خودم ممنون هستم ولی دیگه بریدم هیچ کجا هم اسمی از این وبلاگ نمی آورم چون اینجا فقط برای دل خودم بود و بس دهه فاطمیه را به همه تسلیت میگم شاد و سربلند باشید درپناه حق یاعلی خداحافظ همین حالا... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:8 توسط فرزاد حسنی |
|
|
سلام امیدوارم سال خوبی داشته باشید سر سفره هفت سین موقع تحویل سال ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید ارادتمند : فرزاد حسنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 17:31 توسط فرزاد حسنی |
|
|
سلام دوستان گلم امیدوارم همگی خوب باشید من توی صفحات قبلی زیاد از خودم نوشتم هر چی هست همونه شاد و پیروز باشید یاعلی خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 17:41 توسط فرزاد حسنی |
|
|
شعار حسین قبل از شهادت : هیهات من الذله تفکر تفکر تفکر کنیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:48 توسط فرزاد حسنی |
|
|
ولادت باسعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت امام رضا (ع) بر همگان مبارک باد.
زندگاني امام رضا(ع) نام : علی لقب : رضا، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفوالملك، كافي الخلق، رب السرير، و رئاب التدبير کنیه : ابوالحسن نام پدر : موسی نام مادر : نجمه تکتم تاریخ ولادت : 11 ذی القعده سال 148 هجری محل ولادت : مدینه منوره مدت امامت : 20 سال مدت عمر : 55 سال تاریخ شهادت : آخر ماه صفر سال 203 هجری علت شهادت : انگور زهر آلود نام قاتل : مأمون ملعون محل دفن : خراسان تعداد فرزندان : 1 پسر و1 دختر
مشهورترين لقب مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اين لقب گفته اند: «او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»
زندگى و شخصيت امامان شيعه، دو جنبه ارزشى متمايز و با اين حال مرتبط با هم دارد: اول : شخصيت عملى و علمى و اخلاقى و اجتماعى آنان كه در طول زندگى ايشان، در منظر همگان شكل گرفته است و فهم و ادراك آن نياز به پيش زمينه هاى اعتقادى و مذهبى خاص ندارد، بلكه هر بيننده فهيم و داراى شعور و انصاف مىتواند، ارزش ها و امتيازهاى آنان را دريابد و بشناسد. دوم : شخصيت معنوى و الهى آنان كه ريشه در عنايت ويژه خداوند نسبت به ايشان دارد.
حيات اجتماعي امام رضا عليه السلام دوران حيات امام هشتم اوج گيري گرايش مردم به اهل بيت و دوران گسترش پايگاههاي مردمي اين خاندان است. چنان كه مي دانيم امام از پايگاه مردمي شايسته اي برخوردار بود و «در همان شهر كه مأمون با زور حكومت مي كرد او مورد قبول و مراد همه مردم بود و بر دلها حكم مي راند... نشانه ها و شواهد تاريخي ثابت مي كند كه (در اين دوران) پايگاه مردمي مكتب علي عليه السلام از جهت علمي و اجتماعي تا حدي بسيار رشد كرده و گسترش يافته بود. در آن مرحله بود كه امام عليه السلام مسئوليت رهبري را به عهده گرفت». گرچه كه در دوران امامت امام رضا عليه السلام دو مرحله فعاليت در سالهاي خلافت هارون و سالهاي خلافت مامون را مي توان از يكديگر جدا كرد و براي هر يك از اين دو مرحله ويژگيهاي متمايز از ديگري يافت، اما اگر به ويژگي عمومي اين دوران بنگريم، خواهيم ديد «هنگامي كه نوبت به امام هشتم عليه السلام مي رسد... دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شيعه در همه جا گسترده اند و امكانات بسيار زياد است كه منتهي مي شود به مسئله ولايتعهدي. البته در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيّه زندگي مي كردند. يعني كوشش و تلاش را داشتند، حركت را داشتند، تماس را داشتند، منتهي با پوشش كامل ... مثلاً دعبل خزاعي كه در باره امام هشتم در دوران ولايتعهدي آن طور حرف مي زند دفعتاً از زير سنگ بيرون نيامده. جامه اي كه دعبل خزاعي مي پرورد يا ابراهيم بن عباس را كه جزو مداحان علي بن موسي الرضاست، يا ديگران و ديگران اين جامعه بايستي در فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر سابقه اي نداشته باشد. آنچه در دوران علي بن موسي الرضا عليه السلام يعني ولايتعهدي پيش آمد نشان دهنده اين است وضع علاقه مردم و جوشش محبّتهاي آنان نسبت به اهل بيت در دوران امام رضا عليه السلام خيلي بالا بوده است. به هر حال همه اينها موجب شد كه علي بن موسي الرضا عليه السلام بتوانند كار وسيعي بكنند كه اوج آن به مساله ولايتعهدي منتهي شد». حقيقت آن است كه در اين دوران، بدي اوضاع ميان امين و مأمون به امام كمك كرد تا بار سنگين رسالت خويش را بر دوش كشد، بر تلاشهاي خود بيفزايد، و فعاليتهاي خود را دوچندان كند، چه در اين زمان زمينه آن فراهم گشت كه شيعيان با او تماس گيرند و از رهنمودهاي او بهره جويند، و همين امر در كنار برخوردار بودن امام از ويژگيهاي منحصر به فرد و رفتار آرماني كه در پيش گرفته بود سرانجام به تحكيم پايگاه و گسترش نفوذ امام در سرزمينهاي مختلف حكومت اسلامي انجاميد. او خود يك بار زماني كه درباره ولايتعهدي سخن مي گويد، به مامون چنين اظهار مي دارد: «اين مساله كه بدان وارد شده ام هيچ چيز بر آن نعمتي كه داشته ام نيفزوده است. من پيش از اين در مدينه بودم و از همان جا نامه ها و فرمانهايم در شرق و غرب اجرا مي شد و گاه نيز بر الاغ خود مي نشستم و از كوچه هاي مدينه مي گذشتم، در حالي كه در اين شهر عزيزتر از من كسي نبود». در اين جا بسنده است سخن ابن مونس - دشمن امام - را بياوريم كه به مأمون مي گويد: اي امير مؤمنان، اين كه اكنون در كنار توست بتي است كه به جاي خدا پرستش مي شود. در چنين شرايطي و پس از آن كه حضرت رضا عليه السلام بعد از پدر مسئوليت رهبري و امامت را به عهده گرفت در جهان اسلام به سير و گشت پرداخت و نخستين مسافرت را از مدينه به بصره آغاز فرمود، تا بتواند به طور مستقيم با پايگاه هاي مردمي خود ديدار كند و درباره همه كارها به گفتگو بپردازد. عادت او چنين بود كه پيش از آن كه به منطقه اي حركت كند، نماينده اي به ديار گسيل مي داشت تا مردم را از ورود خويش آگاه كند تا وقتي وارد شهر مي شود مردم آماده استقبال و ديدار با او باشند. سپس با گروههاي بسيار بزرگ مردم اجتماع بر پا مي كرد و در باره امامت و رهبري خود با آنان گفتگو مي فرمود. آنگاه از آنان مي خواست تا از او پرسش كنند تا پاسخ آنان را در زمينه هاي گوناگون معارف اسلامي بدهد. سپس مي خواست كه با دانشمندان علم كلام و اهل بحث و سخنگويان، همچنين با دانشمندان غير مسلمان ملاقات كند تا در همه باب مناقشه به عمل آورند و با او به بحث و مناظره بپردازند. پدران حضرت رضا عليه السلام به همه اين فعاليتهاي آشكار مبادرت نمي كردند. آنان شخصاً به مسافرت نمي رفتند تا بتوانند مستقيم و آشكار با پايگاه هاي مردمي خود تماس حاصل كنند. اما در دوران امام رضا عليه السلام اين مسئله امري طبيعي بود، چرا كه پايگاههاي مردمي بسيار شده و نفوذ مكتب امام علي عليه السلام از نظر روحي و فكري و اجتماعي در دل مسلمانان كه با امام آگاهانه همياري مي كردند افزايش يافته بود. پس از آنكه امام مسئوليت امامت را به عهده گرفت همه توانايي خود را در آن دوره، در توسعه دادن پايگاههاي مردمي خود صرف كرد اما رشد و گسترش آن پايگاهها و همدلي آنان با كار امام به اين معني نبود كه او زمام كارها را به دست گرفته باشد. با وجود همه آن پيشرفتها و افزايش پايگاه هاي مردمي، امام بخوبي مي دانست و اوضاع و احوال اجتماعي نشان مي داد كه جنبش امام عليه السلام در حدي نيست كه حكومت را در دست گيرد، زيرا با پايگاههاي گسترده اي كه حضرت داشت، گرچه از او حمايت و پشتيباني مي كردند، اما نظير اين پايگاهها به اين درد نمي خورد كه پايه حكومت امام عليه السلام گردد. چه، پيوند آن با امام پيوند فكري پيچيده و عمومي بود و از قهرماني عاطفي نشاني داشت. اين همان احساسهاي آتشين بود كه روزگاري پايه و اساسي بود كه بني عباس بر آن تكيه كردند و براي رسيدن به حكومت بر امواج آن عواطف سوار شدند. اما طبيعت آن پايگاه ها و مانند هاي آن به درد آن نمي خورد كه راه را براي حكومت او و در دست گرفتن قدرت سياسيش هموار سازد. امام رضا عليه السلام در اين مرحله خود را آماده آن مي كرد تا مهار حكومت را به دست گيرد، اما با شكلي كه خود مطرح كرده بود و مي خواست نه در شكلي كه مأمون اراده مي كرد و در آن شكل ولايتعهدي را به او عرضه داشت و او آنرا رد كرد و نخواست. اين تصويري است از دوران امام كه مي تواند در تفسير دو رخداد مهم يعني مسئله ولايتعهدي و نيز مسئله پيشنهاد خلافت به امام از سوي مأمون ما را راهگشا باشد. به تعبيري ديگر، مي توان گفت تنشهاي موجود در آن زمان هنوز باقيمانده هايي از طوفاني بود كه از چند دهه قبل عليه حكومت اموي و از سوي دو خاندان مهم علوي و عباسي بر پا شده بود. در ميان چنين طوفاني بود كه قدرت طلبان خاندان عباسي بر اسبهاي لجام گسيخته خود مي نشستند و هر گونه كه مي خواستند به سوي هدف خود - و با اين ديدگاه كه هدف وسيله را توجيه مي كند - مي رانند و گاه هم در اين هياهو و در غياب ديده هاي مردم خنجري هم از پشت به خاندان علوي مي زدند و پس از آن ميوه اي را كه در دست مجروح اين خاندان بود، به زور و به چنگال نيزه نيرنگ در مي ربودند. خاندان عباسي از سويي از نام «آل محمد» سوء استفاده مي كرد، چندان كه گاه به خاطر نزديكي طرز كار يا تبليغاتشان با آل علي، در مناطق دور از حجاز اين گونه وانمود مي كردند كه همان خط آل علي هستند. حتي لباس سياه بر تن كردند و مي گفتند: اين پوشش سياه لباس ماتم شهيدان كربلا و زيد و يحيي است، و عده اي حتي از سرانشان، خيال مي كردند كه دارند براي آل علي كار مي كنند. از سويي ديگر نيز همين خلفاي خاندان عباسي از همان روزهاي نخست سلطه خود كاملاً ميزان نفوذ علويان را مي دانستند و از آن بيم داشتند. سختگيريهايي كه از همان دوران آغازين حكومت عباسي عليه بذ الحسن به عمل آمد، گواهي بر اين ترس و وحشت عباسيان از اهل بيت و علاقه مردم به آنان است. گواهي ديگر آن كه آورده اند: منصور هنگامي كه به جنگ با محمد بن عبدالله و برادرش ابراهيم - از علويان - مشغول بود شبها را نمي خوابيد، حتي در همين زمان دو كنيز براي او آوردند كه آنها را رد كرد و گفت: «امروز روز زنان نيست و مرا با آنان كاري نه، تا آن زمان كه بدانم سر ابراهيم از آن من و يا سر من از آن ابراهيم مي شود. او در همين جنگها پنجاه روز جامه از تن نكند و از فزوني اندوه نمي توانست درست سخن خود را پي گيرد.» اين نگراني در دوران پس از منصور نيز ادامه يافت و نگراني مهدي و هارون عباسي بيش از منصور بود، چندان كه در همين دوران امام كاظم عليه السلام آن زندانهاي سخت خود را گذراند. پس از اين دو، نوبت به مأمون رسيد. در دوران مأمون مسئله دشوارتر و بزرگتر و مشكل آفرين تر بود. چه، شورشها و فتنه هاي فراواني سرتاسر ولايتها و شهر هاي بزرگ اسلامي را در برگرفته بود تا جايي كه مأمون نمي دانست چگونه آغاز كند و چه سان به حل مسئله بپردازد. او مي ديد و از اين رنج مي برد كه سر نوشتش و سر نوشت خلافتش در معرض تند بادهايي قرار گرفته كه از هر سو بر آن مي تازد. مأمون در كنار اين ترس و نگراني از هوشي سرشار، فهمي قوي، درايتي بي سابقه، شجاعتي كم نظير و جديتي راهگشا بهره مند بود و اينها همه در كنار هم، او را بدان رهنمون گشت كه ابتكاري تازه بر روي صحنه آورد و امام هشتم را باتجربه اي بزرگ روياروي سازد و مسئله ولايتعهدي را پيش آورد، هرچند در اين زمينه نيز، تدبير امام عليه السلام او را ناكام ساخت.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:58 توسط فرزاد حسنی |
|
|
مهدي جان! به روسياهي مان نگاه نکن و به دستهايمان که خالي و گنهکارند، قلبمان را ببين که هر روز، صبح و شام تو را ميخوانند.
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
![]() ![]() هنوزم انتظارم انتظار است هنوزم دل به سینه بی قرار است هنوزم خواب میبینم به شبها همان مردی که بر اسبی سوار است همان مردی که آید جمعه روزی و این پایان خوب انتظار است Do not shut love out of your lifeby saying it is impossible tofind. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:48 توسط فرزاد حسنی |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:59 توسط فرزاد حسنی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:24 توسط فرزاد حسنی |
|
|
some of the Best Moments in Life: To fall in love.
· To find mails by the thousands when you return from a vacation. بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل داری To go for a vacation to some pretty place. به یه جای خوشگل برید برای مسافرت To listen to your favorite song in the radio. به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید To go to bed and to listen while it rains outside. To leave the! shower and find that the towel is warm.. To clear your last exam. To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to. یه کسی که معمولا" زیاد نمیبینینش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید To laugh at yourself looking at mirror, making faces.) برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید Calls at midnight that last for hours. To laugh without a reason. To accidentally hear somebody say something good about you. To wake up and realize it is still possible to sleep for a To hear a song that makes you remember a special person. To be part of a team. To make new friends. To feel butterflies! in the stomach every time that you see To pass time with your best friends. To see people that you like, feeling happy. To use a sweater of the person that you like and find that it still پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید یکی رو داشته باشید که بدونید دوستتون داره یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید و اینها بهترین لحظههای زندگی هستند قدرشون رو بدونیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:7 توسط فرزاد حسنی |
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:56 توسط فرزاد حسنی |
|
|
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند. فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم! - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.
فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.
زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:51 توسط فرزاد حسنی |
|
|
من تا کنون در مورد عقاید مختلف در انسان های متفاوت، صحبت های زیادی کرده ام و حرف های زیادی با شما در این مورد که چگونه می توانید عقاید خود را در جهت بهبودی زندگیتان تغییر دهید، بیان نموده ام. برخی از افراد هستند که دارای نگرش های غلطی در زندگی می باشند و من تصور میکنم که دیگر نوبت به آن رسیده باشد که چند نمونه از این موارد را مخاطب قرار داده و سعی در رفع آنها داشته باشیم. عقاید ابتدایی ما از روی رفتار و نگرش های پدر و مادر، معلمین، همکلاسی ها، تلویزیون، و سایر رسانه های جمعی شکل می گیرند. زمانی که جوان هستیم تصور میکنیم که بزرگتر ها بیشتر از ما درک می کنند، به همین دلیل هر چه را که می گویند باور می کنیم و به آنها اعتماد می کنیم. زمانی که بزرگتر می شویم به مرور زمان سیستم فکری مخصوص به خودمان را پیدا می کنیم، اما باز هم این امکان وجود دارد که بخشی از تفکرات و نگرش های زمان بچگی در وجود ما باقی بماند. گاهی اوقات خودمان هم متوجه نمی شویم که دارای یک چنین عقایدی هستیم. در این قسمت چند نمونه از عادات نه چندان مناسب را برایتان ذکر می کنیم؛ ببینید که آیا در ذهن شما هم یک چنین گرایش هایی وجود دارند یا خیر؛ 1- اگر در کاری شکست بخورید، بازنده هستید این اتفاق ممکن است در تمام طول دوران تحصیلی و یا دوران شغلی برای ما اتفاق بیفتد. همه انتظار دارند که ما همیشه برنده، برنده، و برنده باشیم. شما باید این عقیده را در ذهن خود پرورش دهید که اگر چیزی را امتحان کردید، و در آن شکست خوردید، باید آنقدر آنرا تکرار کنید تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کرده و پیروز شوید. اگر شما معتقد باشید که اگر در کاری شکست خوردید، آنوقت بازنده هستید پس باید بدانید که با این تفکر تمام مردم دنیا بازنده محسوب می شوند. با یک چنین اعتقادی فقط خودتان را از صحنه پیشرفت دور نگه می دارید. یک ایده نوین را جایگزین این تفکر غلط کنید. 2- اگر اجباری به تغییر نیست چرا تغییر کنیم منظور من این نیست که به خاطر اصل تغییر و تحول در زندگی خود تغییر ایجاد کنید. بلکه نظر من این است که افراد باید با پیشرفت تکنولوژی خودشان را وفق داده از نوآوری ها بهره بیشتری در کارهای خود ببرند. ما باید تغییر کنیم تا بتوانیم در زندگی به جلو پیش برویم. تا آنجایی که می توانید از افرادی که به سکون تمایل دارند و از تغییر و تحول خوششان نمی آید پرهیز کنید. اگر متوجه تغییری می شوید که می تواند در زندگی شما پیشرفت ایجاد کنید حتماً آن را امتحان کنید. 3- تو به اندازه کافی مهارت نداری که از پس آن بربیایی هیچ کس در زندگی از همان ابتدا به اندازه کافی در کاری مهارت بالا نداشته و همه بالاخره از یک جایی کار خود را شروع کردند.اگر تصمیم دارید کاری را انجام دهید، پس از همین حالا شروع کنید، به این دلیل که خیلی چیزها را در مورد آن مطلب نمی دانید، به خود استرس ندهید. حتماً نباید مدرک دانشگاهی داشته باشید تا بتوانید از عهده کاری بر بیایید. باید آنقدر تلاش کنید تا به هدف خود برسید. منابع دیگری بجز دانشگاه هم هستند که می توانند اطلاعات مفیدی را در زمینه های مختلف در اختیار شما قرار دهند. فقط باید راه و روش مناسب را پیدا کنید. اگر کارهایتان را به درستی انجام دهید و از راه درست وارد شوید و ارزش های خود را دست کم نگیرید، به راحتی دیگران متوجه توانایی های شما خواهند شد. 4- برای شروع کاری تازه خیلی دیر شده میانگن عادی سن در اروپا برای آقایون 75 و برای خانم ها 79 است. این ارقام در امریکا و اروپا نسبت تقریباً مشابهی دارند. البته این رقم هر روزه در حال افزایش است و شاید روزی برسد که میانگین سن انسان ها به 100 سال نیز افزایش پیدا کند. این بدان معناست که هیچ وقت برای شروع کار تازه ای دیر نمی شود. شروع یک کار یا معامله تازه، راه مناسبی است که ذهن خود را فعال نگه دارید. همچنین این کار می تواند اشتیاق لازم برای انجام سایر کارها را نیز در اختیار شما قرار دهد. به هر حال هر کسی در یک سنی از دنیا می رود، اگر بخواهید منتظر روز مرگ خود بنشینید، آنوقت به هچ کاری نمی رسید، پس فقط هر کار تازه ای را امتحان کنید، اینطوری از زندگی لذت بیشتری خواهید برد. 5- پذیرش جبر مطلق این شما هستید که زندگی خود را کنترل می کنید و هیچ کس دیگری نمی تواند این کار را بدون خواست و اراده شما انجام دهد. خداوند در درون شما نهفته است و نیروهای درونی شما را تقویت می کند. زمانی که نماز می خوانید، نه تنها شکر خداوند را به جا می آورید، بلکه خودتان را به یک زندگی بهتر ترغیب می کنید. زمانیکه از او طلب بخشش می کنید، از خودتان بخشش می خواهید. هیچ کس در جهان هستی نمی تواند واکنش های شما را کنترل کند. هیچ گاه اجازه ندهید یک چنین ایده ای به ذهن شما خطور کند. نباید به هیچ چیز و هیچ کس اجازه دهید که کنترل زندگیتان را به عهده بگیرند. برای خودتان زندگی کنید و به دیگران هم کمک کند که این کار را انجام دهند. 6- قدر و لیاقت شما محدود نیست این حقیقت که شما زنده هستید و زندگی می کنید، باعث می شود که از شما یک انسان منحصر بفرد بسازد. اگر می خواهید در تمام مراحل زندگی از دیگران برتر باشید باید برای آن زحمت بکشید و تلاش کنید. همه افراد دارای استعدادها و توانایی هایی هستند که خودشان هم از آنها خبر ندارند. همه چیز را امتحان کنید تا بالاخره چیزی را که به آن علاقه دارید پیدا کنید. من به شدت اعتقاد به تغییر و تحول دارم. حتماً لازم نیست که در تمام طول عمر خود تنها یک کار را تکرار کنید. شیوه زندگی کردن خود را آنقدر تغییر دهید تا اینکه به راهی برسید که از صمیم قلب آنرا دوست می دارید. 7- جهان اطراف ما تغییر نمی کند دنیا از شما تشکیل شده. هر فردی که بر روی این کره خاکی زندگی می کند، یک دنیای متفاوت در ذهن خود دارد. تو دنیا را همانند من نمی بینی و من هم دنیا را مانند تو و خیلی از افراد دیگر نمی بینم. بنابراین همه چیز در دنیا به شما بستگی دارد. حالا به من بگویید: برای تغییر دنیای خود قصد دارید چه کاری انجام دهید؟ 8- هیچ کس مرا قبول ندارد من به شما اطمینان دارم اما نظر من هیچ ارزشی ندارد، نظر هیچ کس مهم نیست؛ شما خودتان هستید که باید به خود اعتماد کنید. به محض اینکه به خودتان ایمان پیدا کردید دیگران هم به شما اعتماد پیدا می کنند، اما سعی کنید خودتان را به نظریات دیگران وابسته نکنید. 9- من هیچ وقت نمی توانم خیلی پولدار شوم من این جمله را بارها و بارها از زبان دیگران شنیده ام. ذهن ما همان قدر پول در می آورد که انتظارش را دارد. اگر من دائماً به خودم بگویم: "هیچ راهی وجود ندارد که من بتوانم میلیونی پول در بیاورم" ذهنم دیگر دنبال راههای نمی گردد که از طریق آن بتوانم میلیون ها تومان پول بدست آورم. اصلاً مهم نیست که افکار شما تا چه حد بلند پروازانه باشد حتی اگر به نتیچه هم نرسید حداقل یک ایده جدید را خلق کرده اید. 10- هیچ کاری در این مورد از دستم بر نمی آید ناآگاهانه است! شما می توانید جنبه های مختلف زندگی خود را تغییر دهید. برخی از افراد نمی توانند یک چنین نگرشی را در ذهن خود ایجاد کنید و این مسئله واقعاً شرم آور است. زندگی ممکن است دشواری های بسیار زیادی را داشته باشد و تصمیم گیری هم دل و جرات زیادی می خواهد، اما شما توانایی تغییر همه چیز را دارید. بدانید که از زندگی خود چه می خواهید، ببینید چه مراحلی را باید طی کنید و بعد هم همه چیز را تغییر دهید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 21:30 توسط فرزاد حسنی |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:31 توسط فرزاد حسنی |
|
|
انا المهدی. انا قائم الزمان.منم مهدی. منم قائم زمانه. انا الذی املاءها عدلا کما ملات جورا .منم که زمین را از عدالت پر کنم همانگونه که از ستم آکنده باشد انا بقیة الله فی ارضه .منم بازمانده (حجتهای) خدا در زمین ... پس کی از روز وصال تو خبر میآید؟ کی شب هجر تو ای دوست به سر میآید؟ ر مسافر به دیار و وطنش باز آمد کی نگار من غمگین ز سفر میآید؟ آنی از ساحت دل یاد تو بیرون نرود دائما صورت ماهت به نظر میآید نغمه مرغ سحر میدهد از صبح خبر کی پسِ شام فراق تو سحر میآید؟ سدّ لطف تو حفاظت کند از ما ای دوست هر زمان جانب ما سیل خطر میآید پس کی ای دوست پس از این همه خوناب جگر نخل امید من آخر به ثمر میآید؟ ذوالفقار علوی چون که بگیرد در دست پی آزادی انواع بشر میآید «ملتجی» منتقم آل محمد، مهدی پی نابودی هر فتنه و شر میآید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:58 توسط فرزاد حسنی |
|
|
به نام خدا
بعضی وقتا از خودم می پرسم: مگه من چه گناهی کردم که خداوندچینین مشکلی سر راه من قرار داد ؟
برای پاسخ به این سوال یک مثال جالب می زنم :
یک روز دختری که از درس جبر نمره نیاورده بود، قلبش شکسته شده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بوده به مادرش گفت : همش اتفاق های بد می افته !
مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد ؟
و دخترک جواب داد : البته من عاشق دست پخت شما هستم !
مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد دخترک گفت :اه...! حالم را به هم می زنه !
مادر تخم مرغ خام پیشنهاد کرد ،و دختر گفت : از بوش متنفرم !
این بار مادر رو به او کرد و پرسید: با کمی آرد چطوری ؟ و دختر پاسخ داد که از آن همه بدش می آید .
مادر با چهر ای مهربان و متین رو به دخترش کرد و گفت : بله شاید مهمه اینها به تنهای به نظرت بد بیایند ولی وقتی آنها را به اندزه و شیوه مناسب با هم مخلوط کنی یک کیک خیلی خوشمزه خواهی داشت .
خداوند نیز این چنین عمل می کند .
ما خیلی وقتها از پیشامدهای ناگوار از پروردگارمان شکایت می کنیم در حالی که فقط اومی داندکه این موقعیت ها برای آمادگی در مراحل بعدی زندگی لازم است و منتهی به خیر می شوند .
باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر نا خوشایند معجزه می آفرینند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:0 توسط فرزاد حسنی |
|
|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:29 توسط فرزاد حسنی |
|
|
کوهنوردي میخواست از بلندترین کوه بالا برود... او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:42 توسط فرزاد حسنی |
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود : "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می كرد. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 19:22 توسط فرزاد حسنی |
|
|
روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید...
خداوند همیشه در کنار ما هست. اما ما نیاز به خدا رو کم حس می کنیم به خاطر همینه که خیلی وقتها اصلاً یادمون میره که خدایی وجود داره. شاید این یکی از دلایلی باشه که باعث میشه انسان به راحتی گناه کنه... دنیا اونقدر مشغله و فکر مشغولی برای آدمها میتراشه که وقتی باقی نمیمونه تا به خدا فکر کنیم. اما این اصلاً توجیحی برای اینکه ما خدا رو یاد نکنیم نیست . مگه میشه که ما وقت برای خدا نداشته باشیم؟ چطور فرصت میکنیم غذا بخوریم، آب بخوریم، با مردم معاشرت کنیم، کار کنیم، تفریح داشته باشیم اما وقت نداریم که برای چند دقیقه با خدا گفتگو کنیم؟ من فکر نمیکنم نیاز به خدا کمتر ارزشتر از نیاز به آب و غذا باشه. میدونم شاید برای خیلیهاتون این حرفها تکراریه. اما یکم به این موضوع فکر کنید. شاید دوست نداشته باشید نماز بخونید یا دعاهای تکراری دیگران. عیب نداره شما میتونید به هر زبانی که دوست دارید با خدا صحبت کنید و هر چیزی رو که دوست دارید بهش بگید. خداوند به همه زبانها تسلط داره. احتیاج نداره از کلمههای مخصوصی استفاده کنی، اون فقط میخواد آن چیزی که از قلب شما بیرون میآد رو بشنوه. هر چند که قبل از اینکه شما بگید خودش میدونه. اما مثل پدری که دوست داره فرزندش از اون چیزی رو بخواد تا به اون بده دوست داره صدای شما رو بشنوه. فکر کنم با خدا راحت صحبت کنیم بهتر از اینه که به خاطر قید و بندها از خدا دور باشیم. چون هیچ لذتی به نزدیکی با معبود نمیرسه.
من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتـــــی کی عمر را لذت بود بیملح بی پایان تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:53 توسط فرزاد حسنی |
|
|
به نام خدا
در هندوستان عده ای از بازرگانان هندو بت پرست به سیدالشهدا علیه السلام بسیار معتقد هستند و علاقه خاصی به مولا دارند . و برای اینکه مال شان برکت پیدا کند با آنها حضرت معامله می کنند یعنی هر سال مقداری از سود و بهره کسب و کارشان را در راه عزاداری آن حضرت خرج می کنند و بعضی از آنها در روز عاشورا با همراهی شیعیان آنجا شربت و فالوده و بستی درست می کنند و به عزاداران امام حسین علیه السلام می دهند .
و خودشان هم به حال عزا می ایستند و بعضی از آنها مقدار پولی را که در سال برای سیدالشهدا علیه السلام کنار گذاشته اند به شیعیان می دهند تا در مراکز عزاداری صرف کنند .
یکی از آنها (هندوها ) که هر سال برای عزاداری امام حسین خرج می کرده نقل می کند وقتی یکی از آنها مرد به رسم مذهب هندو جنازه اش را با آتش می سوزاندند و تمام بدنش به جز دست و قطعه ای از سینه اش خاکستر شد آن دو عضو را آتش نسوزانده بود .
بستگانش قضیه را فهمیدند و آن دو قسمت از بدن را آوردند به قبرستان شیعیان و گفتند : این دو عضو مربوط به حسین (ع) شماست و باید در کنار شیعیان حسین (ع) دفن شود .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 16:28 توسط فرزاد حسنی |
|
|
محرم داره میاد اگه اهل شنیدن باشیم صدای پای قافله ی عاشورائیان رو می شنویم محرم داره می آد با همه ی مصائبش محرم داره می آد با یتیمی بچه ها محرم... محرم... محرم خوش به حال اونایی که خودشونو تو قافله جا کنن چه می کنه این محرم با دلها تو این محرم منو هم دعا کنید یا علی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:53 توسط فرزاد حسنی |
|
|
به نام خدا
هم خاکم و هم خونم نمی دانم در کجای این کره خاکی هستی و مشغول به چه کاری هستی
اما امشب در ایران طولانی ترین شب سال است
شب یلدا
شبی است که از نیکانمان به ما رسیده تا به گرد هم آیم و شبی خوش و خندان و پر از صفا داشته باشیم .
محفل آریاییتان طلایی ، دلهایتان دریایی شادیهایتان یلدایی ، یلدا مبارک باد این شب اهورایی یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر که کوتاه است که 1 دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت شب یلدات مبارک ایرانی
در اینجا جا دارد به انار ایران نیز اشاره ای شود نمی دانم می دانید یا نه اما انار ایران رتبه اول را در دنیا دارد
البته متاسفانه یلدا دیگر مثل گذشته نیست این شب کمرنگ تراز گذشته ها ست
امید است دلت شاد و تنت سالم باشد و در زندگی همیشه موفق باشی
هموطنم هر جا که هستی خدا بهمرات |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:15 توسط فرزاد حسنی |
|
|
ساعتی پیش ارحام صدر، بازیگر برجسته تئاتر اصفهان و ایران به رحمت ایزدی پیوست.
یاری: ساعتی پیش ارحام صدر، بازیگر برجسته تئاتر اصفهان و ایران به رحمت ایزدی پیوست.
رضا ارحام صدر که از هنرمندان برجسته و صاحب سبک کشورمان به شمار می رود، ساعت 16:30امروز در منزل شخصی خود در گذشت. وی که متولد 1302 بود، بیش از 50 سال به اجرای بدون وقفه تئاترهای اجتماعی و طنز پرداخت. ![]() ارحام صدر که دانش آموخته فلسفه است، در خصوص ورود خود به صحنه تئاتر گفته بود:«هنگامی که در کلاس چهارم متوسطه در مدرسه ادب اصفهان قرار بود جشنی برگزار شود و در آن نمایش هم باشد و قرار شد كه گروه نمایش از بچههای مدرسه ادب باشد.آن زمان جناب آقای كتابی بود و مرحوم ناصر فرهمند، علی اصغر جهانشاهی كه در این مدرسه ریاضیات درس میداد و بعدها پدر خانم من شد، سر كلاس آمدند و با اشاره آنها به دنبالشان از كلاس خارج شدم. در طول فاصله كلاس تا دفتر در فكر بودم كه این بار چه كسی از من شكایت كرده است و وقتی وارد شدیم هر سه نفر آقای كتابی- علی اصغر جهانشاه و مرحوم ناصر فرهمند با محبت براندازم كردند، عاقبت مرحوم ناصر فرهمند گفت به ما خبر دادند كه تو توی كلاس مزه پرانی و ادای همه را در میآوری حالا میخواهیم ببینیم در تأتر هم میتوانی همین كار را بكنی. من داشتم از خوشحالی پر در میآوردم كه آقای كتابی اضافه كرد ما در مدرسه میخواهیم یك تأتر به روی صحنه ببریم و شما هم باید نقش یك محصل بی انضباط را بازی كنی.من و بچههای مدرسه نمایش( رفیق ناجنس) را به روی صحنه بردیم و یادم هست كه این نمایش یك هفته ادامه داشت و به این ترتیب وارد صحنه تأتر شدم.
ارحام صدر که اکثر کارهای او طنز و با رویکردی اجتماعی بود و به همین دلیل نیز به شکر پاره اصفهان شهره شده بود می گفت وقتی مردم را می خندانم احساس آئینه بودن و آئینه شدن تا خودشان را به خودشان نشان بدهم. وی در خصوص ورود خود به تئاتر طنز نیز اینگونه گفته بود:«در تأتر سپاهان یك شب هنر پیشه كمدی آقای بنی احمد كه نمایش را با لهجه كاشی بازی میكرد مریض شد. من هم همان نقش ایشان را با لهجه اصفهانی بازی كردم. و فردا شب حالش خوب شد و آمد ودیگر خودش بازی كرد، و از آنجا شد كه من كمدین شدم.» ارحام صدر که بیشتر نمایشهای کمدی اش رنگ و بویی اجتماعی و انتقادی داشت در خصوص این سبک گفته بود:«وقتی آقای محمد علی رجایی از كرمان به اصفهان آمد، آقای رجایی سه دختر داشت كه هر سه دخترش با خودش بازی میكردند. آقای فرهمند و جهانشاه و رفیعی همگی موافقت كردند كه نمایشهای كمدی انتقادی كه به من پیشنهاد داده بودند را بازی كنیم و درد و دلهای مردم و سختی های زندگی را در قالب كمدی به نمایش در بیاوریم، و استاد فرهمند به من پیشنهاد كرد كه نقش حاج عبدالغفار را بازی كنم و چون سرباز رزم خود است، بازی كرد و من هم چند نمایش اجرا كردم كه این چند نمایش انتقادی در مورد مردمی بود كه مالیات میدادند و اداره مالیات از افرادی مالیات میگرفت كه تمام دستهاشان پینه دارد.به عنوان مثال از واكسی- حلبیساز- نانوا- نجار و آهنگر، در كل برای همه نمایش كمدی انتقادی به نمایش میگذاشتم و با استقبال زیادی روبرو میشد. خاطرم هست كه نمایشی برای مالیات به نمایش گذاشتم و با استقبال زیادی روبرو شد. یادم هست در نمایشی كه در مورد مالیات اجرا كردم بنابراین شد كه مالیاتها را از افراد زحمتكش بگیرند و ثروتمندها معاف شوند. پس از نمایش، مردم یك ربع كف میزدند، نمایشهای ما این قدر با استقبال روبرو میشد كه بلیتهای ما تا ساعت 4 بعد ازظهر تمام میشد و مردم به خودشان میگفتند كه این نمایش را كه درد و دل ما مردم را میگوید باید دید و این را بگویم تأتر زبان گویای مردم شد و نمایش (مكتب كمدی انتقادی) به نام ما ثبت شد، و هنوز میگفتند و میگویند كه رضا ارحام صدر این سبك را متداول كرده است و هنوز كسانی كه فرهنگ تأتر دارند میگویند رضا ارحام صدر پایه گذار كمدی انتقادی است.» وی که در 176 تئاتر، در مدت حاصل 47 سال فعالیت تئاتری خود در چند فیلم سینمایی از جمله شب نشینی در جهنم، یک اصفهانی در نیویورک، جعفر خان از فرنگ برگشته و افسانه شهر لاجوردی، نصف جهان و یک فیلم که درباره زندگی خود او ساخته شده بود به ایفای نقش پرداخته بود. گفتنی است مراسم تشییع این هنرمند برجسته کشورمان، صبح سه شنبه در اصفهان انجام می شود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 17:13 توسط فرزاد حسنی |
|
|
عید قربان عید پیروزی وظیفه و شکوفایی روح ایثار است ، عید رهایى از تعلقات است،رهایى از هر آنچه غیرخدایى است، انسان خود را ازهر آنچه كه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کرده رها نموده تا سبكبال شود.عید قربان پاک ترین عیدها است، عید سر سپردگی و بندگی است،عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است،عيد نزديك شدن دلهايي است كه به قرب اللهي رسيده اند. عيد سعيد قربان عيد گذر از تعلقات و دلبستگيهاي دنيوي و تقرب انسان به ذات اقدس احديت است كه داراى منزلتى والا نزد عموم مسلمانان می باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:28 توسط فرزاد حسنی |
|
|
روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.
و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم.
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.
آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟
عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد.
درختان میوه خود را نمی خورند،
ابرها باران را نمی بلعند،
رودها آب خود را نمی خورند،
چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.
اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.
در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.
هر چه بیشتر بدست می آوری، هرچه کمتر می بخشی، کمتر داری
زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها
این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟
با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه
دوستتون دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:3 توسط فرزاد حسنی |
|
|
به نام خدا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:3 توسط فرزاد حسنی |
|
|
خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم. ____________ _________ _________ _________ _ خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم. ____________ _________ _________ _________ _ خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر Thanks God Thanks God Thanks God |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:1 توسط فرزاد حسنی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:29 توسط فرزاد حسنی |
|
|
>
> سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر > و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت > مريض است و پولي هم براي مداواي او > ندارند. پدر به تازگي كارش را از > دست داده بود و نميتوانست > هزينهي جراحي پرخرج برادرش را > بپردازد. سارا شنيد كه پدر به > آهستگي به مادر گفت فقط معجزه > ميتواند پسرمان را نجات دهد. > سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از > زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك > را شكست. سكهها را روي تخت ريخت و > آنها را شمرد . فقط پنج دلار بود. > سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و > چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. > جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا > داروساز به او توجه كند ولي > داروساز سرش > به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا > حوصلهاش سر رفت و سكهها را محكم > روي پيشخوان ريخت. > > داروساز با تعجب پرسيد چي > ميخواهي عزيزم؟ دخترك توضيح داد > كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و > بابام ميگه كه فقط معجزه > ميتونه او را نجات دهد. من هم > ميخواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر > است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان > ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم. > چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما > رو به خدا برادرم خيلي مريضه و > بابام پول نداره و اين همهي پول > منه. من از كجا ميتونم معجزه > بخرم؟ مردي كه در گوشه ايستاده بود > و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك > پرسيد چقدر پول داري؟ دخترك > پولها را كف دستش ريخت و به مرد > نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه > چه > جالب! فكر كنم اين پول براي خريد > معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست > او را گرفت و گفت: من ميخواهم > برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم > معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد > دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و > اعصاب در شيكاگو بود.. فرداي آن روز > عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت > انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس > از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: > از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه > واقعي بود، ميخواهم بدانم بابت > هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت > كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج > دلار! > > > دو راه براي زندگي كردن وجود دارد: > يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه > ندانيد و ديگري اين كه همه چيز را > معجزه بدانيد > >
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:48 توسط فرزاد حسنی |
|
|
آیا شیطان وجود دارد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند. نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 18:5 توسط فرزاد حسنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|